تبليغاتX
عشق شکست خورده

عشق شکست خورده

هیچ وقت قلب کسی رونشکنین

سلام خوبین؟دیگه این وبلاگ اپ نمی شه تاتیرماه سال دیگه که کنکور دانشگاه آزادروهم داده باشم تو این مدت که این وبلاگ روزدم کلی برام خاطره درست کرد دلم براتون خیلی تنگ می شه اماچیکارمی شه کردبالاخره بایددرس بخونم تاکنکورقبول بشم اگر بدی تواین مدت کردم حلال کنین خب دیگه وقتتون رونمی گیرم خداحافظی نمی کنم چون تیرماه برمی گردم!!!!!!!!همهیشه خوش باشین وروزگاربروفق مرادتون باشه!!!!!!تواین ماه برام خیلی دعاکنین! دعاکنین اون رشته ای روکه می خوام قبول بشم چون دارم کتاب یه رشته ی دیگه روهم می خونم دعاکنین برسم تمومش کنم وبه رشته اصلیم هم بتونم رسیدگی کنم!!!!

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت9:53توسط یه دخترکه قلبش شکسته | |

سلام خوبین؟بالاخره اومدم یه آپ جدیدبکنم خیلی وقت بودآپ نکرده بودم!!!!!!!!!!!جاتون خالی دوشنبه یه دعوای اساسی تواینترنت کردم خفن کلی حال کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخه دوشنبه مسموم شدم ومدرسه نرفتم!!!!!!!!!!!!چهارشنبه رفتم مدرسه صبح ریاضی داشتیم وقتی معلممون فهمید من می خوام تجربی هم کنکوربدم همش بهم می گفت:خانوم دکتر!!!!!!!یه اصطلاحاتی از رشته ی تجربی  بهش یاد دادم کلی خندید!!زنگ بعدش فلسفه ومنطق داشتیم فهمید من شعردوست دارم کلی شعرجلوم گذاشت گفت:ایناروبخون!!!!!!!!!منم خوندم خیلی قشنگ بود بعدباهم نقدشون کردیم!!!!پنج شنبه رفتم مدرسه امتحان داشتیم چون جلسه ی اخرکلاسابود ازتمامه درساامتحان گرفتن صبحش تمامه بچه های  رشته ی انسانی خواب مونده بودن به خاطر همین دیر رسیدیم مدرسه نمی خواستن ازمون امتحان بگیرن اما ماکلی بهشون گیر دادیم تاقبول کردن!!!!!!!!اینم ازپنج شنبه کلاسا هم به خوبی وخوشی تموم شد!!!!!!!!!!!!فعلابای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوباره دل هوای باتوبودن کرده

نگواین دل دوری عشقو باور کرده

دل من خسته ازاین دست به دعاهابردن

همه ی آرزوهام بارفتن تومردن

حالامن یه آرزودارم توسینه

که دوباره چشم من توروببینه!!!!

وسه پیداکردنت تن به دل صحرامی دم

آخه تورنگ چشات هیبت دنیارودیدم

توی هفت آسمون توتک ستاره ی منی

به خدانازدوچشمات به دنیا نمی دم

 

 

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت9:56توسط یه دخترکه قلبش شکسته | |

سلام خوبین؟امروز رفتم مدرسه نه ساعت ۷ صبح بلکه ۹ صبح مامانم یه حالی بهم دادگفت:دیرتر برودیشب نخوابیدی!!!!!!!!!!منم تا ۹ خواب بودم اول نمی خواستم برم مدرسه اما شب خواب دیده بودم دوستام که الان ازاین مدرسه رفتن میان مدرسه امروز سربزنن گفتم بزار برم خلاصه رفتم مدرسه دوستام اومده بودن کلی حال کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یکیشون که هفته ی پیش خونه مون بود اما باز دلم واسش تنگ شده بودازدور هم دیگر رودیدیم انگار یه ساله هم دیگه روندیدیم کلی گریه کردیم!!!!!!!!چه گروه دوستی داشتیم خیلی باحال بود به قول معروفی شاخ کلاس مابودیم!!!!!!!!!!!!بچه های کلاس گفتن کجابودی؟گفتم:خوابم میومد نیومدم کلی حال کردم امروز بامامانم!!!!!!!!!!خلاصه زنگ اول کنکور ادبیات داشتیم همون پیرمرد اومد دوباره سرکلاس کلی دستش انداختم خنگ نفهمید مسخرش می کنم!!!!!!!!!!!!!!زنگ بعدعربی داشتیم دوستم عطیه گفت:بیابریم پایین بوفه یه چیز بخریم بخوریم!گفتم:باشه!رفتیم پایین حواسمون نبود دیدیم زنگ خورده ومعلمه عربی مون رفته سرکلاس وای!گفتم دیگه توکلاس نمی ذاره بیام!!!!!!رفتم سر کلاسش اخلاقش مثل سگ بود!منم خیلی جدی رفتم توکلاس حتی سلامم نکردم!!!!!!!!!!!!!!!!بهم گفت:خونه خوش گذشت؟خالی بندی گفتم:مریض بودم نیومدم!!!!!!!!گفت:درس نپرسیدم تاتوبیای یه حسی بهم گفت که میای خلاصه ازم درس پرسید این معلمه یه جوری به من نگاه می کنه از اون روز که بحث خواستگاری روکشیدوسط بدتر  از اون موقع هاشده نمی دونم یه جوری نگام می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!زیادی داره محبت می کنه راستش از این همه محبتش می ترسم!!!!!!!!!!!!! خب دیگه الانم اومدم خونه گفتم یه آپ بکنم!!!!!!!!!!!خب دیگه من رفتم بای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت14:58توسط یه دخترکه قلبش شکسته | |

سلام خوبین؟چندروزه که آپ نکردم همین الان ازمدرسه اومدم خوشبختانه چهارشنبه کلاسامون تموم می شه وراحت می شیم!!!!!!!!!!!!!! خب اتفاق خاصی پیش نیومده فقط تمامه تست هایی که امروز دادم ۱۰۰ درصدزدم کلی باخودم حال کردم بابچه هاسرزنگ عربی اس ام اس بازی می کردیم!!!!!!بذارین تلخ ترین خاطره پارسال روبراتون بگم:

من هرسال سرویس می گیرم وباسرویس میام خونه سال دوم خیلی سرویس توپی داشتیم بچه هاهمه باحال راننده مون هم باحال بود!!!!!!!!!!!! اما پارسال یه اتفاق بدی افتاداول منودوستم هانیه فکر کردیم راننده مون همون پارسالی هستش به خاطر همین ذوق کردیم اما وقتی فهمیدیم اون نیست حسابی ضدحال خوردیم خلاصه می کنم تواسفند ماه بود داشتم برای هم سرویسم قضیه ی امیر روتعریف می کردم چون یه دفعه توسرویس دیده بودیمش من داشتم آروم حرف می زدم نمی دونم این راننده پرومون ازکجاشنید؟!!!!!!!!!!!خلاصه تواسفندماه بودیه روز صبح من تنهاتوماشین داشت برای خودش حرف می زدمنم اهمیت ندادم وبیرون رونگاه می کردم!!!!که گفت:حیف تونیست بااین بچه فسقلی هاحرف می زنی؟منظورش امیربود!!!!!!!!!!!!بیابامن باش من خیلی آدم خوبی هستم عقدت می کنم یه خونه هم برات می گیرم هرچی توبگی من همون کارو می کنم!!!!!!!شاخام داشت می زدبیرون راننده مون جای بابابزرگ من بود پسربزرگش ۴ سال ازمن بزرگ تربود!!!!!!!!!!!!فقط تودلم گفتم:خدایاکمکم کن من می ترسم!!!!!!!!!!!یهو دیدم دستش رواورد عقب ودست منوگرفت!!!!!!!!!!!!!گرخیدم انگار آب سرد ریخته بودن روسرم بهش گفتم:شماخجالت نمی کشی؟بازن وبچه به من این پیشنهادرومی دین؟وجدان نداری؟بعدازماشین پیاده خواستم بشم کثافت در های ماشین رو قفل کرده بود داشتم سکته می کردم بهم گفت:ترسیدی؟جوابش روندادم!!!!!!!!!!چون اصلا نمی تونستم حرف بزنم گریه ام گرفته بود گفتم:توروخدابامن کاری نداشته باش ازت خواهش می کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نمی دونین چه صحنه ای بود!!!!!!!!!!!!!بهم گفت:اگر چیزی از حرفام به کسی نگی کاریت ندارم گفتم:باشه قول می دم!!!!!!!!!!!خلاصه دوستم روسوار کردیم دوستم گفت:چته؟گریه کردی؟چی شده؟دیدم ازتوآینه داره نگاه می کنه گفتم:هیچی نیست دلم گرفته بود گریه کردم!!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه رفتیم مدرسه قضیه روبرای هم سرویسی هام ودوست صمیمیم تعریف کردم تومدرسه که فقط داشتم زارمی زدم راستش می ترسیدم قضیه روبه مدرسه بگم به خاطر همین لال شدم فرداش هم که ناظممون ازم پرسیدگفتم:هیچی نشده!!!!!!!!!!!خلاصه این خبرتومدرسه پیچید تابخه گوش مدیروناظممون رسیدناظممون یه روز بهم گفت:بیااینجا کارت دارم به شدت عصبانی بود!!!!!!!!!!!!گفت:جریان چیه؟من همچی رومی دونم تااینوگفت:زدم زیرگریه گفتم:خانوم به خداتقصیرمن نبوده منم اگر از دستش در نرفته بودم واین چند روزه خودم نمی رفتم خونه معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد هر کاری بگین می کنم اما نگین من چیزی گفتم:ناظممون گفت:تا الان لال شده بود حالا بعدش یه سری فحشم بهم دادکه نمی گم!!!!!!!!!گفت:ازتوانتظارنداشتم!!!!!!!!!!همه بچه هاپشت در دفترجمع شده بودن ومن زارمی زدم بچه ها می گفتن:ناظممون بچه رو کشتش این انقدر گریه کنه که می میره!!!!!!!!!!!بعدناظممون گفت:اینجا بشین گریه هات روبکن بعد برو سرکلاس در دفتر روبست ورفت!!!!!!!!!!!منم فقط گریه می کردم!!!!!!!!!بهم گفت:برو صورتت روبشور گفتم:نمی خوام گفت:برو خدا روشکر کن که بلایی سرت نیومد خداخیلی دوست داشته!!!!!!!!!!!!!!!!!رفتم سرکلاس همه گفتن:چی شد؟اخراجت می کنن؟گفتم:نه بابا!!!!دوباره گریه کردم که دوستم کیانا به دادم رسیدگفت:ولش کنین به ذارین گریه کنه اگر بخواد می گه به شماها ربطی نداره!!!!!!!!!!!!بااین کارش حال کردم!!!!!!!!خلاصه راننده رواخراج کردن همه بهم گفتن:ازدستش شکایت کن!!!!!!گفتم:نه!!!!!!!!!!بذارین بالاخره یه جا دستش برای زنش وبچه اش رومی شه وآبروش می ره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!این خاطره بدترین خاطره ی زندگیم بود!!!!!!!!!عین یه کابوس بود!!!!!!!!!خب دیگه خسته تون کردم!!!!!!!فعلابای!!!!!!!!!!!!!       

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت15:51توسط یه دخترکه قلبش شکسته | |